من نميرم زانکه بي جان مي‌زيم

شاعر : عطار

جان نخواهم چون به جانان مي‌زيممن نميرم زانکه بي جان مي‌زيم
لاجرم بي زحمت جان مي‌زيمدر ره عشق تو چون جان زحمت است
از وجود خويش پنهان مي‌زيمچون بلاي خويشتن ديدم وجود
گاه خندان گاه گريان مي‌زيمدر اميد و بيم عشقت همچو شمع
غرق خون سر در گريبان مي‌زيمهمچو غنچه از سر تر دامني
گرچه دايم غرق طوفان مي‌زيمروز و شب بر خشک کشتي رانده‌ام
گرچه حالي را پريشان مي‌زيماز سر زلف تو انديشم همه
بس برهنه اين چنين زان مي‌زيمماه رويا بر اميد خلعتم
زانکه بي‌تو ژنده خلقان مي‌زيماز بر خود خلعت خاصم فرست
چون درون پرده عريان مي‌زيماز برونم پرده‌ي اطلس چه سود
سر نهاده در بيابان مي‌زيمهمچو عطار از جهان فارغ شده